تبليغاتX
یار آشنا
عشقولانه های داش حسین
 زمونه

 

دیدگانم همچو دالانهای تار                 گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود           من تهی خواهم شد از فریاد درد

آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

 

تو اين دنياي نامرد....

يه پسر نابينا بود که به دختري دلبسته بود....!

پسره خيلي اون دختر رو دوست داشت و

به اون مي گفت :

اگه من دوتا چشم داشتم واسه هميشه باهات مي موندم...!

يه روز يه نفر پيدا شد که چشماشو داد به پسره...

پسره وقتي که تونست عشقش رو ببينه

ديد که دختره هم نابيناست...

به دختره گفت :

ديگه نمي خوامت و از پيش من برو....!

دختره وقتي که داشت مي رفت...

لبخند تلخي زد و با اشک به پسره گفت :

((مواظب چشماي من باش))

|+| نوشته شده توسط داش حسین در سه شنبه هجدهم تیر 1387  |
 یادت هست

 

مثل انگشتر عشقي واسه اين دل شكسته

خوب من ، ناز نگاهت تو دلم يه خيمه بسته

تو مثل يه حس تازه تو نگام داري مي جوشي

دريا ها با اون نگاهت مي افتن از هر خروشي

شادي رو يه لحظه چشمات مي كنه مهمون خونم

اما يه لحظه ديگه باز مي شن دشمن جونم

يه روز آسمون عشقي ، پاك و آفتابي و ساده

يه روزي طوفان صحرا ، واسه عابر پياده

حالا من پيش نگاهت يه درخت نيمه جونم

درسته دلم شكستس اما من هنوز جوونم

تو روي بال پرستو ، من توي عمق كويرم

تو دلت مثل يه درياس ، ولي من مرداب پيرم

    

  

آن كوچه ي پر ز ماجرا يادت هست؟
و بازي گرگم به هوا يادت هست؟

باران كه گرفت هر دومان خيس شديم
مانند گل و پرنده ها يادت هست؟
روزي كه تو را باز صدا زد مادر

گفتي:‹‹نمي آيم به خدا ››يادت هست؟
در بازي گرگم به هوا مادر برد
از من كه تو را كرد جدا يادت هست؟

آن روز گذشت و بهاري ديگر
                      نگذاشت به باغ ما پا يادت هست؟
                                        

 تو نیستی که ببینی

                                               

                                                 

|+| نوشته شده توسط داش حسین در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |
 

این تراوشهای یک ذهن زیباست بر تن کاغذهای بیگناهی که تمام صداقتشان را به سیاهی قلم سپرده اند و سر بر بازی واژه های پوچ و باطل گذاشته اند . چه غم انگیز است آن هنگام که تو از من بریدی و قلم نتوانست مرا برای ماندنت یاری کند  آخر تو کلید واژه را از من گرفته بودی و مرا با قلبی شکسته کاغذی پاره و مرکبی بیرنگ رها کرده بودی از این پس چگونه از رنگ زندگی ام بنویسم و افکاری که هر لحظه در ذهنم رژه می روند و مرا آزار می دهند می خواهم حرف بزنم اگر شده بر همان صفحه ی سیاه و باطله و ذهنم که از هجای حرف های تو پر شده است . صدای باد در حنره سکوت پیچید و باز هم چشمهای خیسش را پشت ابر ها پنهان کرده است صدای پای احساس را می شنوی ؟

سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانه‌هايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم.

عشق چیست ؟ استاد هندسه : نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد. استاد تاریخ : سقوط سلسله قلب جوان . استاد زبان : همپای لاو است. استاد ادبيات : محبت الهيات است. استاد علوم : عشق تنها عنصري است كه بدون اكسيژن مي‌سوزد. استاد رياضي : عشق تنها عددي است كه پايان ندارد

زمان به من آموخت دست دادن معني رفاقت نيست، بوسيدن قول ماندن نيست و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست!

عشق يعني خاطرات بي غبار/ دفتري از شعر و از عطر بهار/ عشق يعني يك تمنا يك نيا/ز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز/ عشق يعني چشم خيس مست او/ زير باران دست تو در دست او.

 

بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حکایت سختی نیست. از پاکی اشکهای خود فهمیدم لبخند همیشه راز خوشبختی نیست 

 

زندگي سخت نيست ما سختش مي كنيم *عشق قشنگ نيست ما قشنگش مي كنيم *دل ما تنگ نيست ما تنگش مي كنيم *دل هيچكس سنگ نيست ما سنگش مي كنيم

 

 

 

مثل شقایق زندگی کن، کوتاه اما زیبا
مثل پرستو کوچ کن، فصلی اما هدفمند
مثل پروانه بمیر، دردناک اما عاشق

 

|+| نوشته شده توسط داش حسین در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 خورشید ، سایبان مزار تو

 

 

 

 

   در اتاق کوچکم پا می نهد                               بعد من با یاد من بیگانه ای    

در بر آیینه می ماند به جای                          نقش دستی تار مویی شانه ای

بعد من ناگه به یک سو می روند                     پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند                         روی دفتر ها و کاغذ های من

 

پس چرا کسی نمیاد

 

 

نگاه کن که غم درون دیده ام         چگونه            قطره قطره آب می شود

 

چگونه  سایه ی سیاه سرکشم        اسیر               دست آفتاب می شود

 

  نگاه کن تمام هستی ام     خراب می شود       شراره ای مرا به کام می کشد

 

مرا به اوج می برد       مرا به دام می کشد          نگاه کن که آسمان من

                                                                                                             

 پر از شها ب می شود

 

 

 

|+| نوشته شده توسط داش حسین در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386  |
 

 طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته  من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ... ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي

 

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست!!!

 

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه. دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند

 

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

 

 

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند

 

درجلسه امتحان عشق....... من ماندم ویک برگه سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهائی ودلتنگی درد دل من در این کاغدکوچک جا نمیشود دراین سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند وبرگه سفیدم .....! عاشقانه قطره ها را به آغوش میکشد عشق تونوشتنی نیست ! باتو ............ دربرگه ام نار کناره آن قطره اشک یک قلب میکشم وقت تمام است برگه ها بالا !

 

 

|+| نوشته شده توسط داش حسین در سه شنبه هشتم خرداد 1386  |
 

 در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد

 

|+| نوشته شده توسط داش حسین در جمعه یازدهم اسفند 1385  |
 سلام

    

به نام عشق

به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجد آورنده ي اشكها، به نام اشک تسکين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان

                  

 

 

              

 

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

 

 

 

|+| نوشته شده توسط داش حسین در سه شنبه یکم اسفند 1385  |
 مطلب

 

 

 

سر کلاس رياضي بود که استاد دو خط موازي کشيد رو تخته. خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد تو دلش عاشقش شد. خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد تو دلش عاشقش شد. در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم

نمي رسن !!!!؟؟؟؟؟

 

بي تامثل قديم واسه هم قصه بگيم گم بشيم تو رؤيا ها قصه از غصه بگيم بيا تا برات بگم قصهچه جور آشنا شدن توي اين دشت بزرگ بيا تا برات بگم آسمون سياه شده ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده بيا تا برابل تو گلدون خشكيده دست سردم تا حالا دست گرمي نديده

كاغذتم احساساتت رو روم بنويس .عصبانيتهات رو روم خط خطي كن . اشكاتو باهام پاك كن.حتي اگه سردت شد بسوزونم تا گرم بشي .فقط دورم ننداز

 

 

|+| نوشته شده توسط داش حسین در شنبه هفتم بهمن 1385  |
 یار آشنا

من به دنبال کسی ميگردم که غمش را با من تقسيم کند من دلم را با او

 و پس از آن هر دو با هم به تماشای بهار برويم.

|+| نوشته شده توسط داش حسین در دوشنبه یازدهم دی 1385  |
 سال قحطی عاطفه ها

آنروزها که فیلم یاد هندوستان نکرده بود

 شعرهایم را در کوزه می گذاشتم و آبش را با اجازه

  می خوردم و امروز می خواهم کسی باشم

 که با شمشیر وجدان در دستم واژه ها را به مواخذه بگیرم

 

ما با یک سماور برقی متمدن شدیم .

یاد گرفتیم بگوییم: مرسی عالیجناب !

 

و امسال سال قحطی عاطفه ها بود

سالی که آخرین بازمانده های  سعدی دیوانشان راچاپ کرد ند

و رفوزه های هنری با تک ماده ی دیپلم افتخار قبول شدند

وهیچ کس به ریش داران بی ریشه نگفت :

  بالا ی چشمتان ابروست!

 

جنگ که تمام شد 

فرانک جونم از فرانسه برگشت

هنرمندان برای گاو مش حسن رمان نوشتند  و بر اساس یه قول دو قول آخرین فیلمشان را ساختند

 وهنرمندان در فضای ملکوتی چوب گردو، به مصاحبه  نشستند

وباز همان آش بود همان کاسه

وسان گلاسه ، کاپو چینو و کافه گلاسه وبستنیهای هفت رنگ ایتالیایی

کفاره ی این همه غفلتمان بود

 

بیا بی خیال باشیم در روزگار چرخش صد و هشتاد درجه  در روزگار جوک غیبت یادش بخیر

تلخ و شیرین ، داریوش و گوگوش ،جوجه فوکولی

گل گفتی !
                                                               

 روزگار دمپایی لا انگشتی ، آدمهای لا اوبالی مستر های آمریکایی بیا به امامزاده داوود بریم  کباب بره اش معرکه است مطمئن باش بد نمی گذرد هوای آزاد کوهای دربند حرف ندارد آرامش رویایی در بعد از ظهر های کنار دریا  فراموش نشدنی است .

 

بیا به فکر تمدن باشیم

 

 

  این همه خون ، حجامت ملت بود

  تا حاج آقا همچنان چلو کباب سلطانی کوفت کند تا قلیان بکشد به تسبیح شاه مقصودش بنازد وبا تلفن زیمنس معامله کند وگاه که هوس تمدن به سرش می زند به فرنگ برود

واز شب نشینی ها یش فیلم ویدئویی  بگیرد تا اگر نانش آجر شد آجر را گرانتر از نان بفروشد .     

این همه خون حجامت ملت بود

تا یک موی سبیل شاپور خان سه دانگ فلان بانک باشد!

تا در اداره ها حق حساب بگیرند و قایم باشک بازی کنند

تا جناب آبدارچی با تمسخر بگوید:

(اصلا  تو را چه به این فضولی ها ....)                                                 

راستی چرا بعضی ها از سادگی انقلاب سوءاستفاده می کنند؟

دانشگاه ها به کلیله و دمنه معتاد شده است

معلم ها به رونویسی از تکلیف کبری اکتفا کرده اند

و هنرمندان مرتب برای هم جادو و جنبل می کنند.

 

همسایهیه بغلی ماشخص شریفی است با هشتادمتر بنا به دنیا اعتقاد ندارد یک پایش این دنیا است ، یک پایش آن دنیا ، او در پاک کردن حساب مردم مهارتی خاص دارد و از ولا الضالین همه ایراد می گیرد

هر وقت جنگ جدی می شد  به جبهه می رفت ویک تغار آب پرتقال تگر ی می خورد و از خدا چند هزار رکعت نماز طلبکار است و خاطر خوا ه جیب های برآمده است بی خبر از همه جا برای بنیاد نبوت صلوات میفرستد  و گاه مارکوس را محکوم  می کند تا سیاستش عین دیانتش باشد !

 

 

بگذار اندیشه های شاعری دق مرگ شود ، بگذار چانه ی شاعری درد بگیرد و  قانون ماست مالی شود

بگذار حاج آقا برای امام حسین بوقلبون بکشد و مرغ کوپنی برایش واژه ای خنده دار باشد

بگذار سغری سر بچه هایش را با سیراب شیردان گرم کند  زینب همچنان پیه آب کند  !!!مادر سه شهید دق کند و حاج آقا سیغه ی چهاردهمش را  بخواند

خدایا به ما اسلام ناب آمریکایی  عطا کن نا از هر اتهامی مبرا باشیم 

 

|+| نوشته شده توسط داش حسین در جمعه یکم دی 1385  |
 دیگاه

 

عشق از دیدگاه معلم ها:

شیمی:عشق تنها اسیدی است که در قلب اثر می کند.

فیزیک : قلب مانند یک آهن ربا عشق را جزب می کند.

ادبیات: عشق مانند لیلی مجنون اثر نظامی است.

ورزش: عشق تنها توپی است که هیچگاه به اوت نمی رود .

معارف :عشق موهبتی الهی است.

زیست: عشق نوعی بیماری است که میکروب آن از راه دل وارد بدن

 می شود.

زبان :عشق تنها فعلی است که   edنمی گیرد و به گذشته بر نمی گردد.

زمین شناسی:عشق تنها فسیلی است که در قلب می ماند.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط داش حسین در پنجشنبه سی ام آذر 1385  |
 عاشق شدن

اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان که سنگینی سنگ هم قشنگ است

    اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحر رنج است

            اگر عاشق شدن یک گناه است دل عا شق شکستن

                              صد گناه است

                                                    

                     

                                      

|+| نوشته شده توسط داش حسین در پنجشنبه سی ام آذر 1385  |
 نگاه کن

 

نگاه کن که غم درون دیده ام    چگونه   قطره قطره آب می شود

 

چگونه  سایه ی سیاه سرکشم   اسیر   دست آفتاب می شود

 

  نگاه کن تمام هستی ام  خراب می شود   شراره ای مرا به کام می کشد

 

مرا به اوج می برد   مرا به دام می کشد      نگاه کن که آسمان من

                           

     پر از شها ب می شود  

   

                                      

 

|+| نوشته شده توسط داش حسین در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385  |
 عشق

 

 

love is the air  we breath.  It may not always  be seen'  but it is always felt and use but we will die without it                                                  

عشق مثل هوایی است که استشمام می کنیم.آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون آن خواهیم مرد

 

Love is when you find yourself spending every wish on him                      

عشق آن است که همه ی خواسته ها را برای او آرزو کنی

 

Life without love is nonsense and goodness without love is impossible    

زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن

 

Love is like flower   with blossoms whit trust                                           

عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید

 

 Love is a wide ocean that two shores                                                     

عشق اقیانوس وسیعی  است که دو ساحل  را به یکدیگر پیوند میدهد

 

 

Love is a flower  that is made to bloom by two gardeners                       

عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند

When you have nothing left  but love " than for the first time you become  aware that love is enough                                                                         

وقتی هیچ چیز  جز عشق نداشته باشی ، آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافی است

Love is something sailing " but it can be louder  than any thing  when

talk                                                                                                             عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است

 

 

 

____#################################____

|+| نوشته شده توسط داش حسین در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385  |
 

 

 

بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود . اهل زمين نبود. نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نمي شد  مانده بود

|+| نوشته شده توسط داش حسین در جمعه بیست و ششم فروردین 1384  |
 
 
بالا