عشقولانه های داش حسین
من به زبان نقطه ها آگاهم ؛بیا تمام کلمات سخت را همین جا ، دور بریزیم بیا دست ها ، صورت ها و قلب هامان را در نقطه ای تب آلود خلاصه کنیم بیا پوسته ها را بیاندازیم جلوی سگ هستی و برويم که ما را هیچ از این افسار های ممتد باک نیست ما مسیری داریم که هر ثانیه از بودن ما می کاهد و ما شب را ضمیمه ی تمام نیستی دلنوازالله کرده ایم ما ... ساده از نگاه های متعدد دزدیده شدیم و اکنون ،راه کمی نیست ،تا همین جا خوب آمده ایم... تو بگو ، آیا زبان من مرده را می دانی ؟پس از تمام این گام ها که شانه به شانه کار کرده ایم تو بگو ، مرا می دانی ؟مــی شناسـی ؟ می فهمی از کجا آمده ام ؟ در این ساعت طولانی عشق خودت را خزوار نشان بده و بگذار تا بشناسمت خودت را پس از سالیان حضوربه مغز نم کشیده ام آشنا کن ، و بگذار که از شناختن حیات بگیرم و ملائکه ی آسمان جل جسم کفرآلودم را به دم آتشین تو آغشته کنند چرا که من از راه نزدیکی این جا نیامده ام، من استحقاق یک زمین خوردن اتّفاقی را هر جایی ، دارم و دستان تو طبق محاسبات شاعرانه ام پس از اين همه سال ، باید مهیّا باشن...بیا ، بیا نهنگ ساختارشکنمان را که چیزی جز پاکی آب روان ننوشیده زین کنیم و به کافه ها نارو بزنیم بیا عشق راسادیستیک در گوش مدرنیسم فریاد بزنیم و بیا تمام این مسخره بازی را همین جا تمام کنیم چرا که فکر می کنم روزي شنیدم که پایین پنجره ی اتاق گیتار می زدی و گلوله گلوله اشک غرورت سنگفرش ضخیم خیابان را سوراخ می کردلطافت انگشتان و غم انگيز آهنگت از دریچه دهان به وضوح به گوش من رسیده است و مهم نیست طبق قاعده از خواب بیدار شدن مهم این است که تو را شنیده ام. تو را تنها من آهنگین ، شنیده ام؛خارج از تمام تئوری های محزون گوش کرده ام و به خود می بالم ،که تو نخستین دانش آموز آموزشکده ی من بودی دانش آموزی که ترکه ها را با پوست آزارطلب آشتی می داد و مرا ناخواسته آموزگار پدیده ی نسیان کرد تا فراموش کنم ،شاگردم . تخته سیاهم سنگفرش کوچه ام پسرك تنهاي دیروز و گل های نایاب فردا هستم .تو مرا ، ماهرانه در چال کردن ترکه ها آموختی ،هرگز ،هیچ گاه ،آهنی نخواهم بود و بغض غرورانگیز صدات مرا از وحشت تداوم به زیبایی رهایی بخشید من از کلمات ، آزاده شدم و روزی را می بینم که شهید راه ناپایدار خواهم شد چه سخت چه آسان من از مسیر همیشگی مان عبور خواهم کرد و تمام خواهم کرد این بساط ناهنجار تفکّر ها را طریقه تکرار تو در آدم ها را یک تنه تمام خواهم کرد و به داستان حلزون مسلک تلخ پایان خواهم داد... حرف دیگر خواهم زد و دست خواهم شست - از تکرار ، با اشک خدا .. پس بیا و بغض خصوصی مرا به زبان نقطه ها یاد بگیرفرصتی ، هیچ برای پاره خط نمانده است . می دانم که در کنارم نشسته ای! می دانم چشم در چشم به نظاره ام نشسته ای! می دانم تبسم شیرینی را برویم شکفته ای ! می دانم با نسیم نفسهایت زلفم را پریشان ساخته ای ! می دانم همچون اشکی، بر گونه هایم گلبوسه ی عشق رویانده ای! می دانم با سر انگشتان مهرت، بر سرم نوازشها کشیده ای ! می دانم وقتی خواب بر نگاهم پرده ی خاموشی می کشد، تویی که مرا غرق نگاهت می کنی ! می دانم مثل پاکی برکه، مثل زلالی رود، نه پاکتر از همه ی پاکیها دلم را پذیرفته ای! می دانم دوستم داری ! اما نمی دانم چقدر ! دلم می لرزد که مبادا روزی نوازشهایت را از من بگیری! دلم می لرزد از وحشت آن روز که نگاهم نکنی! من سرا پا به تو محتاجم ! من در تمنای با تو بودنم ! من ملتمس در تو گم شدنم ! مرا غریق حضور بیکرانت ساز ای همه خوبی! ای نازنین یارم ! ای همیشه در کنارم ! ای خدا....!
تو اين دنياي نامرد.... يه دختر نابينا بود که به پسري دلبسته بود....! دختره خيلي اون پسر رو دوست داشت و به اون مي گفت : اگه من دوتا چشم داشتم واسه هميشه باهات مي موندم...! يه روز يه نفر پيدا شد که چشماشو داد به دختره... دختره وقتي که تونست عشقش رو ببينه ديد که پسره هم نابيناست... به پسره گفت : ديگه نمي خوامت و از پيش من برو....! پسره وقتي که داشت مي رفت... لبخند تلخي زد و با اشک به دختره گفت :
آنروزها که فیلم یاد هندوستان نکرده بود شعرهایم را در کوزه می گذاشتم و آبش را با اجازه می خوردم و امروز می خواهم کسی باشم که با شمشیر وجدان در دستم واژه ها را به مواخذه بگیرم ما با یک سماور برقی متمدن شدیم . یاد گرفتیم بگوییم: مرسی عالیجناب ! و امسال سال قحطی عاطفه ها بود سالی که آخرین بازمانده های سعدی دیوانشان راچاپ کرد ند و رفوزه های هنری با تک ماده ی دیپلم افتخار قبول شدند وهیچ کس به ریش داران بی ریشه نگفت : بالا ی چشمتان ابروست! جنگ که تمام شد فرانک جونم از فرانسه برگشت هنرمندان برای گاو مش حسن رمان نوشتند و بر اساس یه قول دو قول آخرین فیلمشان را ساختند وهنرمندان در فضای ملکوتی چوب گردو، به مصاحبه نشستند وباز همان آش بود همان کاسه وسان گلاسه ، کاپو چینو و کافه گلاسه وبستنیهای هفت رنگ ایتالیایی کفاره ی این همه غفلتمان بود بیا بی خیال باشیم در روزگار چرخش صد و هشتاد درجه در روزگار جوک غیبت یادش بخیر تلخ و شیرین ، داریوش و گوگوش ،جوجه فوکولی گل گفتی ! روزگار دمپایی لا انگشتی ، آدمهای لا اوبالی مستر های آمریکایی بیا به امامزاده داوود بریم کباب بره اش معرکه است مطمئن باش بد نمی گذرد هوای آزاد کوهای دربند حرف ندارد آرامش رویایی در بعد از ظهر های کنار دریا فراموش نشدنی است . بیا به فکر تمدن باشیم این همه خون ، حجامت ملت بود تا حاج آقا همچنان چلو کباب سلطانی کوفت کند تا قلیان بکشد به تسبیح شاه مقصودش بنازد وبا تلفن زیمنس معامله کند وگاه که هوس تمدن به سرش می زند به فرنگ برود واز شب نشینی ها یش فیلم ویدئویی بگیرد تا اگر نانش آجر شد آجر را گرانتر از نان بفروشد . این همه خون حجامت ملت بود تا یک موی سبیل شاپور خان سه دانگ فلان بانک باشد! تا در اداره ها حق حساب بگیرند و قایم باشک بازی کنند تا جناب آبدارچی با تمسخر بگوید: (اصلا تو را چه به این فضولی ها ....) راستی چرا بعضی ها از سادگی انقلاب سوءاستفاده می کنند؟ دانشگاه ها به کلیله و دمنه معتاد شده است معلم ها به رونویسی از تکلیف کبری اکتفا کرده اند و هنرمندان مرتب برای هم جادو و جنبل می کنند. هر وقت جنگ جدی می شد به جبهه می رفت ویک تغار آب پرتقال تگری می خورد و از خدا چند هزار رکعت نماز طلبکار است و خاطر خوا ه جیب های برآمده است بی خبر از همه جا برای بنیاد نبوت صلوات میفرستد و گاه مارکوس را محکوم می کند تا سیاستش عین دیانتش باشد ! بگذار اندیشه های شاعری دق مرگ شود ، بگذار چانه ی شاعری درد بگیرد و قانون ماست مالی شود بگذار حاج آقا برای امام حسین بوقلبون بکشد و مرغ کوپنی برایش واژه ای خنده دار باشد بگذار سغری سر بچه هایش را با سیراب شیردان گرم کند زینب همچنان پیه آب کند !!!مادر سه شهید دق کند و حاج آقا سیغه ی چهاردهمش را بخواند خدایا به ما اسلام ناب آمریکایی عطا کن نا از هر اتهامی مبرا باشیم ............ ![]()
![]()
![]()
((مواظ چشماي من باش))![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


